یک رفیقی داشتم که باعث شد این وبلاگ رو بزنم

اون رفیق من که باعث شد این وبلاگ رو درست کنم براتون بگم.

تقریبا سال 83 بود که بخاطر گفتگوهامون من شروع کردم به نوشتن.

ما خیلی حرف ها میزدیم از عرفان. ادعاهای عجیب. آدم های عجیبی که به اسم عرفان و مسائل مشابه جذب یکسری محافل میشدند.

بحث های مختلفی که مطرح میشد. آخرش حس میکردی دچار دانایی زیاد شدی ولی دانایی که باعث غرور شده. باید باز هم تحقیق میکردم. باید مطمئن میشدم چی به چیه

همیشه نوشتن برای من ارزشمند بوده. سوال از خودم میپرسیدم که افکاری که از ذهنم عبور میکردند رو چقدر جرات میکنم بنویسم.

میدونی فکر کردن و نتیجه گرفتن راحته. انسان رو گول میزنه. اگر بنویسی شون میفهمی چقدر ش دقیقه. اگر بگی و بگی و جدال کنی خیلی معلوم نمیشه. خیلی عمیق نمیشه. اما وقتی تونستی بنویسیش معلومه که میشه روی اون حساب کرد.

خیلی ها حرف میزنند و مخالف ها میکنند و در ذهن خودشون توهم میزنند که صاحب ایسم جدیدی هستند. خیلی ها اصلا حرف هم نمیزنند ولی توهم میکنند صاحب سبک هستند.

اما در دنیای واقعی، نگاه کنید در طول تاریخ نوشتن و کتابت اساس رشد و علم بوده و حرف زدن و بحث کردن مقدمه و فرع. شما میتونید الان خیلی نوشته های انسان ها رو بخونید اما صداهاشون رو دیگه نمیتونید بشنوید. حتی اگر همه ی اونها ضبط هم شده باشه باز هم اونی که نوشته میشه و خلاصه میشه و مدون میشه اعتبار داره.

وقتی نوشته میشه مردم هم ناخودآگاه بهش بیشتر اعتبار میدن. وقتی چاپ میشه و میشه تهیه اش کرد تعداد بیشتری میخونند.

برای همین من همیشه دوس داشتم که بنویسم. ببینم در نوشتن در هنگام تحریر چقدر حرف جدید برای گفتن دارم.

چقدر هنر نوشتن و به تحریر درآوردن دارم.

چقدر هنر جذب مخاطب دارم.

اون حرفا رو نوشتم و خوندم و سرچ کردم و فهمیدم که حرفای پر از اشکالیه که دوست من راه افتاده رفته سراغ صوفی های دروغینی که دکون برای خودشون درست کردند.

اینجوری انسان میفهمه که خیلی پخی نیست.

در بوته ی آزمایش واقعی میفهمی که اونقدری که در ذهنت، نفس درونت، تو رو بزرگ میکنه شاخ نیستی.

اندازه ی واقعی خودت دستت میاد.

اگر عمیق بشی و صد تا مقاله کوتاه بنویسی و هزار تا مقاله ی کوتاه بنویسی

اگر اهل خرد باشی میبینی که تو هم داری حرف های تکراری بقیه رو میزنی.

اگر اهل عبرت گرفتن باشی، میبینی که عاقبت کسانی که در طول تاریخ شبیه تو فکر میکردند چیه.

اونوقت متواضع میشی. کمتر حرف میزنی. و کمتر اظهار فضل میکنی. بیشتر میری سراغ اینکه کشف کنی.

کشف کنی که شباهت انسان های ماندگار در چه چیزیه؟

آدم های سبک مغز خیلی پیدا میشن که در طول تاریخ هم همیشه بودند که دوس داشتن حرف جدیدی بزنند و اومدن از هر چیزی یه سرفصل گرفتن و بهم هم منگنه کردند و یه مکتب جدیدی برای خودشون راه انداختند.

آدم هایی مثل ریستارت. که توی زندگی عادی نتیجه ای نگرفتن. همیشه فکر میکردند تافته جدابافته ای هستند ولی نبودن.

همیشه دوس داشتن بهشون اهمیت داده بشه و نشده.

همیشه دوس داشتن جای آدم های واقعا بزرگ باشن و نبودن.

ری.استارت. اومده حرف هایی که در تاریخ و فرهنگ و ادبیات بوده جمع کرده و خیال میکنه که مدون کرده و خیال میکنه که به راهی جدید رسیده. تاریخ رو ابطال کنی و هر نتیجه ای که خواستی بگیری.

نوشته ی یکسری مرده ها رو از تاریخ دربیاری و نتیجه بگیری که عطار میخواسته اینو بگه و منظور سعدی این بوده.

اون بیچاره ها هم زنده نیستند که از خودشون دفاع کنند و بگن این همه چرت و پرت که تو میبافی ذهنیات و تراوشات ذهن کوچک تو است.

تو خیال میکنی که وحدت وجود را فهمیدی. و تو خیال میکنی که نفر اول هستی که اینها را قراره برای مردم توضیح بدی.

خیال میکنی که مکتب جدیدی آوردی و حرف نو داری. انسان اگر اهل فکر و چاره و راه حل باشد میشینه تحقیق میکنه و فکر میکنه و میفهمه که تو مطلبی را از عرفان اسلام آوردی و با چیز دیگر مخلوط کردی و نتیجه ای که خواستی گرفتی.

هم عرفان را هم تصوف را هم تاریخ را بدون هیچ روش عملی و روش مدون تحقیق خراب کردی.

ذهن شنونده ی تو دیگر حقایق را هم بشنود نمیپذیرد.

شاید هم هدف تو همین است.

کاری کنی که دیگر کسی به تاریخ اعتماد نکند.

دیگر کسی به تحقیق اعتماد نکند

دیگر کسی به علم هم اعتباری ندهد.

آری هدف شوم تو همین است که گوش ها را پر کنی و حوصله ها را سر ببری از حرف حق

با حرف های ناحق آنقدر بگویی تا حوصله ها از شنیدن هر استدلال سر برود

اما کور خوانده ای

تاریخ نشان میدهد که کسانی که آمدند و فرقه ی ضاله ساختند و چرت و پرت گفتند رفتنی هستند

/ 0 نظر / 16 بازدید